من و تو

خدایا

 

خدایا
دلم را کسانی میشکنند که هرگز راضی به شکستن دلشان نبودم
از آدمهایت نمیگذرم از دل سنگشان
از جنبه نداشتنشان از همه خوبی هایی که دلشان را زد
خدایا
از خودم هم نمیگذرم
حق من این همه این همه مهربان بودن و احساس داشتن نبود حق من این همه تنهایی
نبود
خدایا من با آدمهایت بد نبودم
اما بد کردن…
آن ها را به تو واگذار میکنم…
 


برچسب‌ها: خدایا, دل شکستن, سنگدل, حق من, مهربان بودن
+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم فروردین 1392ساعت 8:16 PM  توسط الهه  | 

خدایا

 

از کدوم حرف ، کدوم جمله یا کدوم کلمه

 

شروع کنم به نوشتن حرف دلم ؟

 

آخه زبون دل با زبون آدما خیلی فرق میکنه

 

بغض گلمو گرفته ، داره خفه ام می کنه

 

نميدونم چه جوری و از کجا شروع کنم به نوشتن درد دل هام ، حرفایی که توی دلم هست

 

انقدر سنگینه که انگشتام توان نوشتن ندارن

 

بعضی ها میان توی زندگیت

 

که فقط خاطره بشن

 

فقط خاطره

 

همین ....

 

دلتنگم ، بیشتر از گذشته ها

 

اینجور موقع ها چیزی رو نمیشکنم

 

توی این دلتنگی ها

 

زورم به تنها چیزی که میرسه

 

این بغض لعنتیه ....


برچسب‌ها: حرف هایم با خدا, حرف دل, خاطره, بغض, دلتنگی
+ نوشته شده در  جمعه نهم فروردین 1392ساعت 7:43 PM  توسط الهه  | 

خدای من


بارالها!

روزشمار زندگانی را که نظر افکندم جز معرفت چیزی لابه لای خاطراتت نیافتم...

در ازدحام و انزوا/از تنگناها تا شاهراه های زندگی/ تنها تو را کنار خود یافتم

هر ثانیه ام تکرار توست...خداوندا وقتی نگذاشتی لحظه ای تنها بمانم،چگونه بی یاد تو با دیگران بر جا بمانم؟؟!!!

ماندی،دردهایم قسمت کردی،لحظه هایم ساختی,بودنت رنگ عشقی بر بوم دل پاشید و ماندنت باران عاشقی بر کوچه پس کوچه های هستی...                                                                                                            


همه هیچ شدند و تو یگانه ماندی......  

خداوندا 

من یاد گرفتم همه را دوست بدارم و حتی بس بیش از این،عاشقانه دوست بدارم
من از تو یاد گرفتم همه انسان ها بسی با ارزشند و همه بر در عالم نقشی از خود می زنند.
من از تو یاد گرفتم ار بدی هست،نور نیکی بسی گسترده است و من یاد گرفتم وسعت دید دلم افزون و افزون تر کنم،
همه چیز ببینم،بشنوم،بدی هاشان قاب دیوار نکنم و خوبی ها به زیر خاک
همه را فرصت میدهی پروردگارا،تو همانی که تار و پود<بخشش>را با حوصله بافته ای

و چه خوبی،تو ای بهترین...    
من از تو یاد گرفتم تک تک عالم خلقت،همه موجودات را عاشقانه،تا نهایت دوست بدارم

و بسی عشق بورزم...

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم دی 1391ساعت 11:11 AM  توسط الهه  | 

خدایا


دلــم آغــوشی مـیخواهد

که نه زن باشد نـه مَرد !

خـدایـــــــا

     زمـین نمـی آیـی ؟

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم آبان 1391ساعت 2:1 PM  توسط الهه  | 

خداوندا

خداوندا... سلام علیک... با دلی پر درد به درگاهت آمدم... جایی که لایقش نیستم و تو خوب می دانی...

آگاه و نا آگاه گناه کردم... اما پشیمانم و تو خوب می دانی...

از این دنیا و موجوداتش گله دارم... از دل خود... از سادگی خود... شاکیم... اما باز هم شکر.. من جز تو همدمی ندارم و تو خوب می دانی...

چشمانم را دیگر برای جز تو بارانی نمی کنم.. چون این اشکها را خود به من هدیه داده ای و امانت است... هدیه است چون گاهی زبان من از گفتن قاصر است و تنها اشک
توان بیان دارد... امانت چون روزی باید برای تک تک قطراتش جوابگو باشم... پس چه زیباست برای دوری از تو گریستن و چه دلیلی از علت بهتر و چه جوابی از اشک به
درگاهت شاعرانه تر زیرا تو خوب می دانی...

از آفریده هایت گله دارم و آفریده هایت از من گله دارند... خود قضاوت کن کدام دل مانند چینی بند زده پیش رویت نشسته... تا توانستم سعی در شاد کردن داشتم اما
نتوانستم و تو خوب می دانی...

از دل خود شاکیم چون نمی تواند کسی را دوست نداشته باشد... اما از دوست داشتن خسته شدم... می خواهم بی تفاوت باشم تا درد عشق را نکشم... اما چه دردی خوشتر از
درد عشق تو... در این راه من امانت دار عشق نبودم و تو خوب می دانی...

از سادگی خود خسته شدم ... زیرا به سوی هر لبخندی رهسپار می شود... دل هوسرانی ندارم... چون هدیه توست... اما ساده... و چقدر ساده بود شکستن این هدیه... آفریده
هایت رسم شکستن می دانند و من نمی دانم و تو خوب می دانی...

خدایا...معبودم... معشوقم... من بی خبرم و تو مطلع مطلق از آشکار و نهان... تمام این گله ها را بهانه ای بدان برای لحظه ای درد دل با خود... از خودم بیش از خودم
با خبری... پس نیازی به حرافی نبود... اما من مخلوق توام و نیازمند گفتگو... من گفته های نا گفته را گفتم... اما تویی و فقط تویی که خوب می دانی ...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم آبان 1391ساعت 9:34 PM  توسط الهه  | 

شکوه‌های پنهانی


 تنهای تنهایم

وباز هم تنهایی ...

ودستانی پر از عجز و نیاز

ای روشنی بخش زندگی

و ای شنیدار شکوه‌های پنهانی

اگر تو روی برگردانی به  که توانم گفت حرفایی که به هیچ کس نمیتوان گفت!؟؟

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم مهر 1391ساعت 8:32 AM  توسط الهه  | 

خدایا سلام

خدایا سلام...

از من دلگیری؟!! این قدر از من دلگیری که وقتی صدات میکنم جوابم رو نمیدی؟؟؟

من که همش شکر میکنم به درگاهت میشینم درد و دل میکنم باهات میخندم باهات گاهی اوقات هم نم نم میبارم اما فقط به روی تو نه کسه دیگه چون تو رو محرم خودم میدونم...

خدایا شکستم. جدی جدی دارم میشکنم کمک کن به من!!!تحمل این همه بدی رو ندارم یعنی نمیتونم دیگه به روی خودم نیارم....

موندم خدا جونم موندم میدونی تو چی؟؟؟

توی همین دنیایی که ساختی و میگی تو این جا خوبی کنین اما چی جوری?? این جا همه باهات برادری میکنن ولی خودت شاهدی چه نا برابری ها که نمیکنن..

چرا؟؟واقعا" چرا این همه نشونه ازت میبینیم بی تفاوت از کنارش رد میشیم؟؟

اگر وجدانی مونده توی آدم ها بیدار کن بذار ببینن چه دنیایی درست کردی هم خوب و هم زیبا ولی این دنیات رو همون بی وجدانها خراب کردن...

خواهش میکنم ازت بیدارشون کن.......آره خدا جون بیدارشون کن

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم شهریور 1391ساعت 10:36 PM  توسط الهه  | 

کلینیک خدا

به کلینیک خدا رفتم تا چکاپ همیشگیام را انجام دهم، فهمیدم که بیمارم ...
خدا فشار خونم را گرفت، معلوم شد که لطافتم پایین آمده.
زمانی که دمای بدنم را سنجید، دماسنج 40 درجه اضطراب نشان داد.
آزمایش ضربان قلب نشان داد که به چندین گذرگاه عشق و دوستی نیاز دارم،
تنهایی سرخرگهایم را مسدود کرده بود
و آنها دیگر نمیتوانستند به قلب خالیام خون برسانند.
 به بخش ارتوپد رفتم چون دیگر نمیتوانستم با دوستانم باشم و آنها را در
آغوش بگیرم.
بر اثر حسادت زمین خورده بودم و چندین شکستگی پیدا کرده بودم ...
فهمیدم که مشکل نزدیک بینی هم دارم، چون نمیتوانستم دیدم را از اشتباهات
اطرافیانم فراتر ببرم.
زمانی که از مشکل شنواییام شکایت کردم، معلوم شد که مدتی است که صدای
خدا را آنگاه که در طول روز با من سخن میگوید، نمیشنوم ...!
خدای مهربانم برای همه این مشکلات به من مشاوره رایگان داد.
به شکرانهاش تصمیم گرفتم از این پس تنها از داروهایی که در کلمات
راستینش برایم تجویز کرده است، استفاده کنم :
هر روز صبح یک لیوان قدردانی بنوشم.
قبل از رفتن به محل کار یک قاشق آرامش بخورم.
هر ساعت یک کپسول صبر، یک فنجان برادری و یک لیوان فروتنی بنوشم.
زمانی که به خانه برمیگردم به مقدار کافی عشق بنوشم
و زمانی که به بستر میروم دو عدد قرص وجدان آسوده مصرف کنم...
امیدوارم خدا نعمتهایش را بر شما سرازیر کند:
رنگین کمانی به ازای هر طوفان
لبخندی به ازای هر اشک
دوستی فداکار به ازای هر مشکل
نغمهای شیرین به ازای هر آه
و اجابتی نزدیک برای هر دعا

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم شهریور 1391ساعت 4:42 PM  توسط الهه  | 

الهی به مستان جام شهود

 
الهی به مستان جام شهود
به عقل آفرینان بزم وجود
به آنان که بی باده مست آمدند
ننوشیدند؛ می پرست آمدند
دلم مجمر آتش طور کن
گلم ساغر آب انگور کن
به ساغر کشان شراب ازل
به میخارگان می لم یزل
به عشقی که شد از ازل آشکار
به حسنی که شد عشق را پرده دار
دلم مجمر آتش طور کن
گلم ساغر آب انگور کن
در این حال مستی صفا کردم
تو را ای خدا من صدا کردم
از این روزگاری که من دیده ام
چه شب ها خدایا خدا کردم
نهادم سر سجده بر خاکت
به درگاهت امشب دعا کردم
شرار عمر فانی من
طلوع جاودان تویی تو
نشان نا تمام من
توان بی نشان تویی تو
تو شور عشقم داده ای
مرا تو رسوا کرده ای
به کوی عقل دل مرا
تو مست و شیدا کرده ای
کجا روم که چاره ساز ای خدا توی
+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم شهریور 1391ساعت 9:3 PM  توسط الهه  | 

یادت هست

یادت هست!

آمده بودم و در قلبت را زدم ،تو بودی اما در باز نکردی…

حال آمده ای به در خانه ام،من هستم ولی در را باز نمی کنم…

یادت هست؟!

آمدم به در قلبت و آرام گفتم:

«ای بنده ی من!
ای عزیزتر از هر چه آفریده ام!
در را باز کن…
آمده ام تا صدایت را بشنوم…
آمده ام تا همه بدی ها و گناهان و پلیدی ها را از قلبت بیرون کنم…
آمده ام سلطان قلبت شوم…
آمده ام در قلبت جای گیرم و قلبت را بهترینِ قلب ها کنم…»

تو پشت در بودی،اما در نگشودی و حرفی نزدی…

حال تو آمده ای به در خانه ام و فریاد می زنی و می گویی:

«ای خدای من!
ای آفریننده ی هر چه هست!
در را باز کن و این غم را از من بگیر…
بگیر که دیگر تاب تحملش را ندارم…»

من پشت در هستم،اما در نمی گشایم…

در نمی گشایم…

می خواهم صدای زیبایت را بشنوم…

می خواهم تو را نزدیکِ خود نگه دارم…

اگر در باز کنم و غمَت را بگیرم، تو می روی…
می روی و از من دور می شوی…
می روی میان شیاطین،هوا و هوس ها و پلیدی ها…
می روی و دیگر بر نمی گردی…

من دوستت دارم و نمی خواهم بروی…

بروی و از من دور شوی…

نمی خواهم تنها رهایت کنم،در میان شیاطین و هوس ها و پلیدی ها…

فریاد بزن…
دعا کن…
مرا بخوان…
گله کن…
درِ خانه ام را بکوب…
اما…
اما نرو و از من دور نشو…
بنده ی عزیزتر از هر چه آفریده ام

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم شهریور 1391ساعت 8:59 PM  توسط الهه  | 

خدا


میدانی غم من به هر وسعت که باشد،باشد!
من کسی دارم که غم را میبرد از یادم....

                      او کس تمام بی کسی هایم شده
او همیشه،هر کجا یارم شده
در همه اوقات عمر او وفادارم شده
مانده با من تا ته هر راه و بیراه...
                                           وقتی او هست،همه هست و هیچ نیست...
میدانی چه می گویم؟
غم من سخت عمیق است ولی،یاد او میرود تا عمق قلبم،می کند غوغا...
                                                                                            می شکافد سینه...
                               او سرشته با کلافی از محبت تار و پودم را....
                     

آری خداوندا

               بی تو بودن مرگ من است...





و در لحظه لحظه  ثانیه های روزگارم ای خدایم نقش تو را بر صفحه ی دل می نگارم تا وجدانم فردا نگوید
در سیاه روزهایم تنها به یادت هستم
به یادت هستم و خواهم ماند،همواره تا همیشه...
می نگارم بر دلم نام تو را،تا بدانی به یادت هستم و خواهم ماند،همواره تا همیشه
لحظه های من تمامآ مال توست،این وجود هر نفس دنبال توست،تا بدانی به یادت هستم و خواهم ماند،همواره تا همیشه
در خوشی و ناخوشی زمزمه هایم پر از یاد تو و نام تو است،تا بدانی به یادت هستم و خواهم ماند،همواره تا همیشه
این تن خسته به دنبال تو است،تا بدانی به یادت هستم و خواهم ماند
همواره تا همیشه
+ نوشته شده در  شنبه یازدهم شهریور 1391ساعت 7:56 AM  توسط الهه  | 

لوح سفید

یادمون نرفته می گفتن انسان دارای یه لوح سفیده

با هر اشتباه یه لکه سیاه می افته روش

و ما یادمون رفت که چقدر سیاهش کردیم و تو از نو پاکش کردی

و ما همچنان بی حیایی و نامردی کردیم و سیاهترش کردیم که نشه پاکش کرد

و باز عاجزانه خواهانیم که خودت پاکش کن چالش کن

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم شهریور 1391ساعت 11:1 PM  توسط الهه  | 

خداوندا

خداوندا! این دل شکسته را جز دستهای مهربانی

 

تو درمانی نیست و این دست بسته را جز از

 

ابر احسان تو بارانی، نه. خدایا! این قامت

 

خمیده جز به دیدار تو راست نمی شود و

 

این تنهای غریب جز در خانه تو هر

 

آنچه خواست نمی شود .

 

خدایا این قلب هراسناک و تنها

 

رادریاب كه به امید توست  آمین



+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم شهریور 1391ساعت 9:16 AM  توسط الهه  | 

مناجات با خدا

! ! الهی!
نه من آنم كه ز فیض نگهت چشم بپوشم، 
نه تو آنی كه گدا را ننوازي به نگاهی،
در اگر باز نگردد نروم باز به جایی،
پشت دیوار نشینم چو گدا بر سر راهی.
كس به غیر از تو نخواهم چه بخواهی چه نخواهی،
باز كن در، كه جز این خانه مرا نیست پناهی

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم مهر 1390ساعت 10:24 PM  توسط الهه  |